دیروز آخرین قطعۀ دردناکی که میشد منو به شهری که ازش بیذارم برگردونه رو هم جمع کردمو برگشتم. دیگه 8 سال شد و فکر میکنم زمان زیادی برای تحمل اندوه باشه. هنوز نتونستم درست حسابی خودم رو جمع و جور کنم، ولی میدونم اگه به این تکرار بیهوده ادامه بدم، دیگه نیاز به یادآوری خاطرات بعد از دیدن خیابون های اون شهر نیازی نیست و توی خودم یک مدل کوچیک از شهر نفرت انگیز درست میکنم و توی تموم کوچه هاش با "زیبا" قدم میزنم، دستهاشو میگیرم، کی اونو میبوسم و هر یک قدم در منبع
درباره این سایت