خیلی جوون بودیم. هنوز نه من و نه اون به 25 سال نرسیده بودیم. قوی و با انرژی و پر از امید. داشتیم از سربالایی یکی از خیابونای آفریقا بالا میرفتیم. جفتمون عاشق فیلم "شب های روشن" موتمن بودیم. دیالوگ "این سر بالایی پدر آدمو درمیاره" که به یک بحث مفصل بین رویا و استاد توی فیلم ختم میشه رو شروع کرد و تا وسط هاش ادامه داد. گفت برام یه شعر بخون. من از اصلانی براش یه شعر خوندم و تا انتهای اون کوچه بلند رفتیم.بودیم منبع
درباره این سایت